ساختمان شلوغ بود . ما که از نزدیکان او بودیم بسرعت خودمان را به سمت جنازه اش رساندیم ، او سرد وبیرونح توی خون خودش غرق شده بود . برایمان عجیب بود . ناگهان رادیوی او که همیشه king fm گوش میداد دریاچه ی قو را پخش کرد .... تمام خانه اش پر بود از خون و صداهای جیغش که قبلا روی در و دیوار کشیده بودشان ... جلو رفتم و از دستان بی جانش کاغذی را بیرون کشیدم .. آخرین یادداشتنش بود ... آخرین نوشته اش چنین آغاز میشد :
بسم رب الحسین - علیه السلام-
کنکون که این نامه را مینویسم در امن ترین و دور از دسترس ترین جاهای جهان یعنی توالت فرنگی زیر زمین خانیمان نشسته ام. عجیب فضا گرم است و من حال نه چندان خوشی دارم ... دقیقا به افتضاحیه حال یک کودک تازه متولد شده .
ماجرا برایمان از آنجا شروع شد که پیر دختری قبل از مرگ روحیش مرا خلق کرد تا خودش را دوباره جان دهد ... من سزاوار چنان لطفی نبودم ... او مرا آفرید تا تکه ی گم شده ی روح جوانی خودش باشم ... که گویا نشدم ... من قسمت تیره ی او بودم ... قسمت نا متوازن اهل ریا و دروغ قسمت دارک و نا مشخص وجودیش ! آری او مرا آفرید تا وجود نحس و منفی وجودش را قبل از مرگش به همه نشان دهد ... و این شد که من خلق شدم !
به واسطه ی عده ای که نیرو های اهریمنیه وجودشان را درون چاله هایی از یاس فرو برده بود ... من درون تالابی از سر های بریده شده چشم گشودم و در نهایت به همان جا باز میگردم ... سرنوشت رقت بار عجیبیست این روزگار ... گاها خودم را یک انساس پاک و سالم و صاف تصور کردم اما نشد ... گویی چیزی مانع اراده ام میشد .. انگار که دستی میامد و مرا وادار به اعمالی میکرد که مال من بودند ... خوب بودن مال من نبود ... احمقانه است که بخواهم اینگونه خودم را معرفی کنم ولی واقعیت این است ..
زد خورد و چند سال بعد پیر دختر تن نحیف و بی جانش را درون قبر گذاشت و خودش را به من هدیه کرد ... منکه تازه هویت یافته بودم و شکل انسان یافتم وجودم را درون وجودش رخنه کردم و مانند آتش گذاخته شدم ... سرنوشت دختر چنان درد ناک شد که هرچه تلاش کرد نتوانست مرا از درون وجودش برهاند ... این شد که تصمیم گرفت فروزان شود ... یعنی من ! این ها تماما عین حقیقتتند ... خودش را سپرد دست من .. من خواستم کمکش کنم و به او بگویم که فروزان بودن همچین توفیری در وجود کسی ندارد اما گوش نکرد که نکرد راه خودش را با من ادامه داد ... دست به هر کاری زد و ضررش هم دید ... حال که نومید و خسته گریان به سوی من برگشت بهش گفتم که میروم ....
اکنون چند ساعنی از آزادی دختر میگذرد باکی نیست ... اما نمیخواهم دنیا دیگر جایی برای رد اهریمنان باشد ...
آی آدم ها
با شمایند ... شماییکه خود را در ورطه ی خیال آلود تاریکی گم کرده اید و کووووووور شده اید .....
ما را نیافرینید ...
آی آدم ها .......
اهریمن با هر نامی زنده میشود .....
آی آدم ما ....
و نامه از اینجا به بعد پر خون شده بود ! و دیگر نمیشد خواندش
فروزان مرده بود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:53 توسط |
Fat old sun in sky is fall...
ما را در سایت Fat old sun in sky is fall دنبال میکنید
برچسب: تسلیت,برای,ناگهانی,فروزان, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:42