آقای شاد عزیز ،
امروز که شمارا دیدم حس کردم غم عجیبی درون وجودتان است که انکار ناپذیر است . انگارکه اتفاق بدی برایتان افتاده باشد. غم داشت صدایتان وقتی میگفتید : نه سرکار خانم، من قبل از سرو پیاده میشم.
نمیدانم چرا بشدت دلم برای آن عذر خواهی های مداومی که هرشب وقتی سوار ماشین میشدیم میگفتید، تنگ شده. و مدام سعی میکردید به خودتان سخت بگیرید تا مبادا تنتان به تنم برخورد کند یا مبادا کفشتان گوشه ی شلوارم را خاکی کند .
اما امشب چیز دیگری بود . جای آن آقاییکه با خنده پول راننده را میداد من یک آقای غمگین دیدم .
برای همین سعی کردم صدای موسیقی موبایلم را زیاد کنم تا شاید از شنیدن آواز "جوان بائز" خوش صدا لذت ببرید . سعی کردم جایم را تنگ کنم تا راحت باشید ولی آنقدر غرق در افکارتان بودید که فکر نمیکنم حتا متوجه آن شده باشید که تمام بدنتان محکم بدنم را فشرد و کفشتان تمام پاچه ی شلوارم را خاکی کرد .
آقای شاد عزیز
شاید روزی گذرتان به این وبلاگ خورد و تصمیم گرفتید دوباره تبدیل شوید به همان آدم شاد سابق . چه کسی شمارا منع کرده از شادی؟ آیا کسی جز خودتان ؟
آیا دوباره چون گذشته میتوانید با لبخند به من بگویید : بله من زوودتر پیاده میشم ؟
یا وقتی من تعمدی حواسم به موسیقی است و خودم را به نشنیدن صدای راننده زده ام ، آیا دوباره با اشاره به من یاد آور میشوید که بقیه ی پولم را از راننده بگیرم که دستش خسته شد ؟
باشد که این غم برایتان خاتمه یابد ...
با نهایت تاسف
ر.ع. (فروزان)
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۶ساعت 19:21 توسط فروزان |
Fat old sun in sky is fall...
ما را در سایت Fat old sun in sky is fall دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 4:08